شاید؛ نوستالژی بارونی
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 20:48
من یک تهرانِ پنجاه و سه ساله میخواهمو صدای گرفتهِ فرهادکه از رادیوی کوچک بالای شومینه خاموشبپیچد و بپیچد در اتاقمن یک آه میخواهم که بعد از تمام شدن کتاب تازه ی آن فراری بی نشاندل ابرها را به درد آوردمیبینی؟هوای این شهر، زیاده خواهی می آورد...اما من فقط همه چیز را همانطور کهنه می خواهم!پر از لذت و بی...
شاید؛ نوستالژی بارونی
-
تاریخ: 1398/12/18 ساعت: 8:42
من یک تهرانِ پنجاه و سه ساله میخواهمو صدای گرفتهِ فرهادکه از رادیوی کوچک بالای شومینه خاموشبپیچد و بپیچد در اتاقمن یک آه میخواهم که بعد از تمام شدن کتاب تازه ی آن فراری بی نشاندل ابرها را به درد آوردم
واحدی در لحظه
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 22:30
به سراغ من اگر می آیید/ پشت هیچستانم/ پشت هیچستان جایی ست/پشت هیچستان رگ های هوا ، پر قاصدهایی ست/ که خبر می آرند ، از گل وا شده دورترین بوته خاک/ روی شن ها هم ، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که ص
بی تو شب ، شب است اما بخیر نیست ...
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 22:30
شب از راه میرسد ، با تمام دار و ندارش. خسته ی راه و با ردپایی سیاه. چوب دستی اش را کنارش بر زمین میزند و کز میکند کنج آسمان. می خواهد برای یک بار هم که شده این منظره را از دست ندهد. دلش پر میکشد برای
Magic xa0
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 22:30
_من به یک درمان نیاز دارم ، به جادو...+اوه ، مریضیت چی هست؟_یه قلب شکسته+شاید باید ذهنتو بیشتر باز کنی ، شاید اگر جادو میخوای ، باید شروع کنی به باور کردن #نمایشنامه
برفراز رویا
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 22:30
به مهتاب در حال طلوع فکر کن یا ستاره هایی که هرشب با چشمانت روی بالشت نقاشی میکنی... آن سرزمین رویا#یی را به یاد بیاور که آهوها در دشت هایش آزادانه به هرسو می دویدند و در انتهای مسیر بلندترین آبشارش ،
فقط بنویس ...!
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 22:30
چقدر خوبه که گاهی وقتا ، بدون فکر کردن به چیز خاصی فقط بنویس#یم! وقتی بیش از حد خسته ایم یا برای انجام دادن کاری حوصله نداریم ؛ فقط کافیه قلم برداریم و شروع کنیم به نوشتن... اونوقته که ناخودآگاه چشم ها